تبليغاتX
:: کافی شاپ 2 نفره ::

کافی شاپ 2 نفره

بفرمایید سان شاین



بگو دوستم داری

بگو دوستم داری...

تا زیباتر شوم

بگو دوستم داری... تا انگشتانم طلا گردند

و پیشانیم ماه

بگو دوستم داری تا بتوانم دگرگون شوم

بدل به خوشه گندم شوم یا درخت نخل

هم اکنون بگو، درنگ مکن

برخی از عشق ها درنگ نمی پذیرند

بگو دوستم داری تا تقدس مرا بیشتر کنی

تا از دفتر شعرم کتاب مقدس بسازی.

تقویم را عوض می کنم اگر بخواهی

فصل ها را می شویم و فصل های دیگر می سازم

امپراتوری زنان را بر پا می کنم

اگر بخواهی

بگو دوستم داری تا شعرهایم روان شوند

نوشته هایم آسمانی.

عاشقم باش تا

خورشید را با اسب ها و کشتی ها تسخیر کنم

درنگ مکن... این تنها فرصتی است برای من

تا بیافرینم... یا بیاموزانم
.

+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:24 توسط هادی و نازی |



یک سال پیش تو آمدی و من دانه های دلم را چیدم کنار دانه های دل تو. دل تو قرمز بود و شفاف. دل من کدر بود و خاکستری. یک سال روزم به عشق بودن با تو شب می شد و شب تو می آمدی و در دلم نور می پاشیدی.نامت را برایم معنی می کردی و هادی دلم می شدی. این همه رنگ را از کجا آوردی تا دلم را رنگی کنی؟

حالا می توانم به جرئت بگویم:

من فکر می کنم

 هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ

 

پی نوشت: هادی ، هادی ، هادی

الان که دارم اینا رو می نویسم خاطره ی یک سالمون داره جلو چشمام رژه می ره و نمی تونم از بینش یکیو گلچین کنم. از اولین دیدارمون بگم یا از آخریش؟ از چشمای مهربونت بگم یا از آغوش آرامش بخشت؟ از روح بزرگت بگم، یا از فکر عمیقت؟

شاید بشه همشو با این جمله گفت: دوستت دارم، از یک سال پیش و برای همیشه.


نازی تو

 

+نوشته شده دردوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:34 توسط هادی و نازی |

آغوش تو حادثه ای مبارک
زیر بارون رهایی بادبادک
لبخند تو خورشید دست و دلباز
سایه ی تو سروناز ناز ناز

با تو بساط شب چه روبه راهه
بی تو ولی خورشیدم رو سیاهه
حرم نفسهای تو آتشکده
سایه ی دستت تنها سرپناهه



سر کلاس فیزیک مغناطیس نشسته ام. کولر نیمه جان برای مقابله با گرمای ظهر تابستان نفس نفس می زندو همکلاسی ها میان چرت قیلوله و معادله های دیفرانسیل غوطه می خورند. من کیلومتر ها دورتر از معادله های n مجهولی فیزیک، به مجهولات خودم می اندیشم و حال رگبار سیاوش قمیشی را می برم. وسط این گرمای وحشتناک بارانی را حس می کنم که تنها بر من می بارد. قطره هایش از سوراخ های ریز هندس فری بیرون می آیند، در رگ هایم تزریق می شوند و مرا با خود به دوردست ها می برند.

بچه ها می خندند.«برشان» پای تخته مدار استاد را تبدیل به یک شکل نا مفهوم می کند. دهن من یک تابلوی امپرسیونیستی از یک صبح زمستانی می سازد.« سامی» پاک کنش را جلوی پایم می اندازد، از جا می پرم.نگاه عصبانیش را نثار درس گوش نکردنم می کند.دریغ که من هنوز جایی دیگرم.جایی در خنکای نسیم آخرین شنبه ی سالی که گذشت.جایی میان آغوشی که گرم ترین پناه دنیاست.میان بازوهایی که احاطه ام می کند و مرا به احساس امنیتی بی نظیر می رساند.ریه هایم را پر از بوی او می کنم. گوشه ی جزوه ی فیزیک می نویسم هادی و دستم می لرزد.مغناطیس اوست که فیزیک و روح و وجودم را دگرگون کرده.چشمانم را می بندم و دلم می لرزد...

صدا در گوشم می خواند:

یه شب زیر بارون، که چشمم به راهه می بینم که کوچه پر نور ماهه

تو ماه منی که، تو بارون رسیدی  امید منی تو شب نا امیدی

 


پی نوشت: ترانه ی حسادت  (آغوش تو ...) به خوانندگی راستین و شعر شهریار قنبری رو از اینجا دانلود کنید. من از کل آلبومش لذت بردم. ترانه هاش به شدت عاشقانه است.


+نوشته شده درجمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:8 توسط هادی و نازی |



تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
 

فروغ فرخزاد

شعر را با صدای خسرو شکیابیی از آوای آزاد بشنوید.


هادی نازنینم

آن روز ها روی چمن نمناک، پشت شمشاد ها می نشستیم و به هم نگاه می کردیم، گرمای ما گرمای ظهر را کمرنگ می کرد...

آن روز ها به کدام باد سپرده شدند؟

این روز ها نهایت خوشبختی ام دیدار پیکسلی از پشت مانیتور است. برای همین خوشبختی آکواریومی هم آنقدر صبوری به خرج داده ام که طاقت از دست دادنش را نداشته باشم.دوری ات زندگی رو به زوال یک ماهی روی ساحل خشک است. مرا دگر رها مکن!!!

نازی همیشگی ات
 


 
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:38 توسط هادی و نازی |


ما خواستیم قشنگ ترین آرزوهای دنیا را یک جا جمع کنیم تا زیباترین تابلوی آرزو ها رو بکشیم.بعد فهمیدم خیلی آرزو ها هستن که با این که ظاهر خوبی دارن اما نظم دنیا رو به هم می زنن. آدم وقتی توی جایگاه آرزو کردن قرار می گیره در حقیقت بخش بزرگی از یه قدرت نامحدود رو برای مدت کوتاهی تجربه می کنه. درک ما از نظم جهان کامل نیست و به همین خاطر اگه آرزو هامون عملی می شد دنیا به هم می ریخت. با این حال ما آرزو کردیم:

اول هادی گفت: من آرزو دارم یهو همه چی درست بشه. یعنی یهویی همونی بشه که می خوام، بعدش دیگه هیچی نمی خوام چون همه چیز خود به خود حل میشه .( وقتی هادی  بچه بود دلش می خواست یه غول چراغ جادو داشته باشه و اولین آرزو از 3 تا آرزوش این بوده که هر آرزویی کرد غوله انجام بده.)

بعدش من آرزو کردم روزی توی زندگیم برسه که بی آرزو بشم.

اما بعدش هادی آرزویی کرد که زیباترین قسمت تابلوی آرزوهامون بود.

هادی آرزو کرد همون زندگی که خدا برامون صلاح دونسته و واسمون می خواد رو داشته باشیم.این آرزو همه آرزو ها رو هم شامل میشد و هم نمی شد! چون ما قدرت حفظ نظم هستی رو نداریم، ولی هر چی که خدا بخواد مطمئنا برامون خوبه.خدا صلاحمونو می خواد و دوستمون داره.خیلی چیزای خوب هست که فقط تو سختی به دست میاد.دنیا اونقدر پیچیده و منظمه که حتا بال زدن یه پروانه هم خالی از حکمت نیست .پس به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که خودمونو بسپاریم دست خدا.

هادی، نقاش آرزوهای من، تو زیباترین نقاشی رو کشیدی. از سر انگشتات رنگین کمان دیده می شه. فدای تو


 

دعوتنامه: همه ی دوستانی که به دیدن تابلوی آرزو هامون اومدند برای این بازی دعوتند.شما هم تابلوی آرزو هاتونو بکشید.
 
+نوشته شده دریکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40 توسط هادی و نازی |