کافی شاپ 2 نفره |
بفرمایید سان شاین |
بگو دوستم داری +نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:24 توسط هادی و نازی |
یک سال پیش تو آمدی و من دانه های دلم را چیدم کنار دانه های دل تو. دل تو
قرمز بود و شفاف. دل من کدر بود و خاکستری. یک سال روزم به عشق بودن با تو شب می
شد و شب تو می آمدی و در دلم نور می پاشیدی.نامت را برایم معنی می کردی و هادی دلم می
شدی. این همه رنگ را از کجا آوردی تا دلم را رنگی کنی؟ حالا می توانم به جرئت بگویم: من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ پی نوشت: هادی ، هادی ، هادی الان که دارم اینا رو می نویسم خاطره ی یک سالمون داره جلو چشمام رژه می ره و
نمی تونم از بینش یکیو گلچین کنم. از اولین دیدارمون بگم یا از آخریش؟ از چشمای
مهربونت بگم یا از آغوش آرامش بخشت؟ از روح بزرگت بگم، یا از فکر عمیقت؟ شاید بشه همشو با این جمله گفت: دوستت دارم، از یک سال پیش و برای همیشه. نازی تو +نوشته شده دردوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:34 توسط هادی و نازی |
آغوش تو حادثه ای مبارک سر کلاس فیزیک مغناطیس نشسته ام. کولر نیمه جان برای مقابله با گرمای ظهر
تابستان نفس نفس می زندو همکلاسی ها میان چرت قیلوله و معادله های دیفرانسیل غوطه
می خورند. من کیلومتر ها دورتر از معادله های n مجهولی فیزیک، به مجهولات خودم می اندیشم و
حال رگبار سیاوش قمیشی را می برم. وسط این گرمای وحشتناک بارانی را حس می کنم که
تنها بر من می بارد. قطره هایش از سوراخ های ریز هندس فری بیرون می آیند، در رگ
هایم تزریق می شوند و مرا با خود به دوردست ها می برند. بچه ها می خندند.«برشان» پای تخته مدار استاد را تبدیل به یک شکل نا مفهوم می
کند. دهن من یک تابلوی امپرسیونیستی از یک صبح زمستانی می سازد.« سامی» پاک کنش را
جلوی پایم می اندازد، از جا می پرم.نگاه عصبانیش را نثار درس گوش نکردنم می
کند.دریغ که من هنوز جایی دیگرم.جایی در خنکای نسیم آخرین شنبه ی سالی که
گذشت.جایی میان آغوشی که گرم ترین پناه دنیاست.میان بازوهایی که احاطه ام می کند و
مرا به احساس امنیتی بی نظیر می رساند.ریه هایم را پر از بوی او می کنم. گوشه ی
جزوه ی فیزیک می نویسم هادی و دستم می لرزد.مغناطیس اوست که فیزیک و روح و وجودم
را دگرگون کرده.چشمانم را می بندم و دلم می لرزد... صدا در گوشم می خواند: یه شب زیر بارون، که چشمم به راهه می
بینم که کوچه پر نور ماهه تو ماه منی که، تو بارون رسیدی امید منی تو شب نا امیدی +نوشته شده درجمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:8 توسط هادی و نازی |
فروغ
فرخزاد هادی نازنینم آن روز ها
روی چمن نمناک، پشت شمشاد ها می نشستیم و به هم نگاه می کردیم، گرمای ما گرمای ظهر
را کمرنگ می کرد... آن روز ها
به کدام باد سپرده شدند؟ این روز ها نهایت خوشبختی ام دیدار پیکسلی از پشت مانیتور است. برای همین خوشبختی آکواریومی هم آنقدر صبوری به خرج داده ام که طاقت از دست دادنش را نداشته باشم.دوری ات زندگی رو به زوال یک ماهی روی ساحل خشک است. مرا دگر رها مکن!!! نازی همیشگی ات +نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:38 توسط هادی و نازی |
![]() ما خواستیم قشنگ ترین آرزوهای دنیا را یک جا جمع کنیم تا زیباترین تابلوی آرزو ها رو بکشیم.بعد فهمیدم خیلی آرزو ها هستن که با این که ظاهر خوبی دارن اما نظم دنیا رو به هم می زنن. آدم وقتی توی جایگاه آرزو کردن قرار می گیره در حقیقت بخش بزرگی از یه قدرت نامحدود رو برای مدت کوتاهی تجربه می کنه. درک ما از نظم جهان کامل نیست و به همین خاطر اگه آرزو هامون عملی می شد دنیا به هم می ریخت. با این حال ما آرزو کردیم: اول هادی گفت: من آرزو دارم یهو همه چی درست بشه. یعنی یهویی همونی بشه که می خوام، بعدش دیگه هیچی نمی خوام چون همه چیز خود به خود حل میشه .( وقتی هادی بچه بود دلش می خواست یه غول چراغ جادو داشته باشه و اولین آرزو از 3 تا آرزوش این بوده که هر آرزویی کرد غوله انجام بده.) بعدش من آرزو کردم روزی توی زندگیم برسه که بی آرزو بشم. اما بعدش هادی آرزویی کرد که زیباترین قسمت تابلوی آرزوهامون بود. هادی آرزو کرد همون زندگی که خدا برامون صلاح دونسته و واسمون می خواد رو داشته باشیم.این آرزو همه آرزو ها رو هم شامل میشد و هم نمی شد! چون ما قدرت حفظ نظم هستی رو نداریم، ولی هر چی که خدا بخواد مطمئنا برامون خوبه.خدا صلاحمونو می خواد و دوستمون داره.خیلی چیزای خوب هست که فقط تو سختی به دست میاد.دنیا اونقدر پیچیده و منظمه که حتا بال زدن یه پروانه هم خالی از حکمت نیست .پس به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که خودمونو بسپاریم دست خدا. هادی، نقاش آرزوهای من، تو زیباترین نقاشی رو کشیدی. از سر انگشتات رنگین کمان دیده می شه. فدای تو
+نوشته شده دریکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40 توسط هادی و نازی | |
ما از همه ی دنیا فقط این جا رو داریم تا بتونیم با هم حرف بزنیم. ما دلامونو به هم گره زدیم تا حرمت عشق رو حفظ کنیم. تا همه بفهمن که هنوز هم می شه عاشق موند. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ امیر و گیتا شیما و رامتین آرشيو پيوندهاي روزانه نوشته هاي پيشين دی 1387 آبان 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 پيوندها طراح گرافيك نارسيس powerd by blogfa.com RSS |